نمیدونم تو این چند وقته اخیر چطور تونستین وبلاگتونو آپ کنین. من که نای انجام هیچ کاریو نداشتم. آموزشیم که تموم شد، افتادیم رشت. الانم در معیت نیروی دریایی ایام رو میگذرونیم.
کلی از بچه ها SMS دادند پیغامهای خصوصی گذاشتند و با جملاتی گوهربار! اعتراض کردند که وبلاگتو آپ کن.اما خداییش چی بگم از فصل خزان و سرد. چی میشه گفت. شما بگید چی بگم تا منم بنویسم. مطلب دوست عزیزم خانم لیبرال رو که خوندم، خنده ملیحی روی لبام نقش بست. پیشنهاد میکنم بخونیدش.
توی ایجا هم یه ویژ ه انتخابات گذاشتیم.
این روزها فقط فکر میکنم. نوی تنهایام، سر کار. همه جا... فکرهایی که فقط از فکر کردن بهشون لذت میبرم. اما عین توی کارتونا، یهو ابر بالا سرم محو میشه و می بینم که تنها توی اتاق نشستم یا یه صدایی میگه "ببخشید آقا error 691 یعنی چی؟"
تو دلم میگم: error 691 یعنی اینکه تمومه، یعنی به آخرش رسیدی، یعنی برو بوق بزن، یعنی ولش کن بابا، آخه تورو چی به انتخابات!
سلام دوستای گلم
بخدا دلم براتون یه ذره شده بود. والا نمیدونم از کجا شروع کنم. راستش خواستم توی این وقت کمی که برام مونده فقط مهم ترین خبر چند هفته اخیرو بهتون بگم. مطمئنم باورتون نمیشه اما عینه واقعیته. بالاخره تونستم عشقی و که میگن عقدشو تو آسمونا بستن روی زمین بیارمو عقد کنم.
بالاخره من و دختر عموم بعد ۴ سال پنجشنبه هفته پیش عقد کردیم. یه عقد کوچولو. جشنش موند بعد آموزیشم . اینم از برکات ارتش بود دیگه... راستش خودمم باورم نمیشد ظرف دو هفته بتونم همه کاراشو ردیف کنم. اما اوست کریمه دیگه.
حالا با این اوصاف امیدوارم کوتاهی منو در مورد نوشتن خاطراتم ببخشید. ایشالا سعی میکنم امشب مختصری از خاطراتمو براتون آپ کنم.
قربون همه شما برم. برای زندگی مشترکمون دعا کنید...
هی...! بالاخره ما هم سرباز شدیم. ایم اولین پست من برای خاطرات سربازیمه. تاچند ساعته دیگه دوره 8 هفته ای آموزشی من شروع میشه. من هنوز کچل نکردم! اولین تراژدی من در این دوره همین روزای اوله. آخه عقدکنان تنها خواهرم همین هفته جمعست. اولش تصمیم گرفتم نرم و شنبه خودمو معرفی کنم، اما به اصرار دوستان تصمیم گرفتم برم، البته بدون اینکه کچل کنم. چون احتمالش هست که فردا ماروبفرستن بگن شنبه بیاید. در این حالت من با موهای خشکل و گوگول مگولی تو جشن شرکت میکنم.
یه روایت دیگه اینه که مارو تا پنجشنبه نیگه میدارن و میفرستن تا جمعه شب. که در این حالت من به جشنمون میرسم اما کچل! (داخل پادگان با ماشین 2 یه حالی به موهای من میدن)
ودر بدترین حالته ممکن، ما تا پنجشنبه هفته دیگه اونجا میمونیم و...
دراینجا باید عرض کنم که رفیق شفیق بنده که در همه روزهای زندگی در کنار من بود هم توی داستانهای من نقش کلیدی داره،تقدیر ما توی سربازی هم، به هم "توشکه" خورده (توشکه در گویش گیلکی به معنی گره است). خیلی از دوستان میشناسنش. آره خودشه "فرشید"
چاق، سیبیلو، منحصر به فرد. من و فرشید همیشه باهمیم. تقدیر ما از اونجایی بهم توشکه خورد که سر جلسه کنکور دقیقاً در یک کلاس افتادیم و دقیقاً صندلیامون پشت سرهم بود. ما هم از این اتفاق نادر نهایت سوء استفادرو کردیم، نتیجش این شد که توی یه دانشگاه و یه رشته قبول شدیم.
فرشید کچل کرده. قیافش دیدن داره. شده عین Alfie Atkins (الفیو یادتون که میاد)

قیافه واقعیشو که امروز ازش گرفتیمو از اینجا ببینید.من شبیه چی میشم خدا میدونه...
فعلاً – تا شبهای دیگه
باسلام خدمت دوستای عزیزم
قصد دارم توی مدت آموزشی یه دفتر باخودم ببرم و کلیه وقایع 8 هفته من در دوره آموزشیو بنویسم. اگر هم خدا بخواد هر هفته جمعه ها وبلاگمو آپ میکنم و مطالب هفته گذشته رو مینویسم. ممنون میشم اگه برام کامنت بزارید.
اگه قول بدید زیاد نخندیدو کامنتهای امیدوار کننده برام بزارید، شاید عکسمو قبل رفتن و بعد کچل کردن تو وبلاگ بزارم. در ضمن همینجا به دوستان گرامی بگم بلوتوث ممنوع... اگه نمیتونید قول بدید بهم بگید نزارم.
خیلی مخلصیما....
واقعاْ می بینید انتقاد سازنده چقدر کارسازه؟! به همت عزیزان مخابرات و انتقادات سازنده من در پست قبلی سایت youtube باز شد. امیدوارم دیگه فیلتر نشه. امیدوارم خاتمی دوباره برگرده. امیدوارم سربازیم همین دوروبرا بیفتم.

1- خبر انصراف خاتمی، بزرگترین جنایتی بود که کسی تونست به شعور من بکنه. تمیدونم دلم واسه خودم بسوزه یا برای خاتمی بزرگ! کسیکه براش... خیلی ها هزینه شدند. خاتمی تمام امیدهای منو ناامید کرد.

"بودن یا نبودن مسله اینست" را در ایجا بخوانید
2- سایت مورد علاقم که کلی وقتمو توش گذرنده بودم باهمه خوبیهاش (سخنرانی. مستند. فیلمهای آموزشی کلیپهای خنده دار از هرچیزی که فکرشو بکنی و... به دور از هزگونه آلودگی جنسی) بالاخره فیلتر شد. بازبودن و عدم فیلتربودن youtube شاید یکی از نمونه های نادر فیلترینگ صحیح مخابرات بود. البته اکثر ISP هایی که اینترنتشونو از ICP هامیگرن، قبلاً این سایتو فیلتر کرده بودن اونم بخاطر صرفه جویی در پهنای باند مصرفی خودشون!به نظر من مخابراتم به همین دلیل این سایتو فیلتر کرد. چون برای مخابرات فیلتر محتوی کار سختی نبود. (منظورم فیلتر کردن لینکهای داخلی سایت youtube هست که در خیلی از سایتها دیدیم، بارزترینش google.com ) اما مخابرات نشون داد که به ما نیومده در دنیاهای مجازی عصر جدید سهمی داشته باشیم!

3- بالاخره برگه اعزام به خدمتم بعده 9ماه اومد. تنهاجایی که دوست نداشتم بیفتم، همونجا افتادم!
نیروی دریایی - پادگان حسن رود - بندر انزلی
شاید آموزشی بهم خوش بگذره، اما یحتمل بقیه دوران خدمتمو بایددر جنوب و درجوار وولکهای جنوبی بگذرونم.
ناوبان دوم پستادست، خبردار باش که سالی پرحادثه ای درپیش داری.
خببببببببببببببر دار
مصاحبه اختصاصی "ایجا" با شاهین نجفی
برای خواندن گزارش ویژه این هفته، مصاحبه با شاهین نجفی اینجا را کلیک کنید.
چندسالیه 14 فوریه( 26 بهمن ماه)، خیل عظیم جوانان عاشق و می بینم.با کادوهای رنگارنگ و رزهای سرخ به دست توی خیابونا قدم میزنن و لبخند ملیحی هم به لب دارند. شاید توی اون لحظه دارن لحظه ی زیبای رضایتمندی معشوقشونو از کادوشون، تو ذهنشون مجسم میکنند. چه زیباست اون لحظه و چه غمناک غفلت از وجود جشنهای زیبای ایرانی فراموش شده...
مطلب "ولنتاین نزدیک است و سپندارمذگان دور" را در مجله اینترنتی "ایجا" بخوانید.
..............................................................................................................
پی نوشت: درگذشت استاد منوچهر احترامی و به همه دوستانیکه اون کتاب بنفش با عکس پسرک شلمرودی رو هنوز از یاد نبردن تسلیت میگم.
توی ده شلمرود/ حسنی تک و تنها بود/ نشسته بود تو سایه/ تنها روی سه پایه/ باباش می گفت:...
آره جواد
تُوتَنی اگه بخَای دَنم تَنی اَبای علی
ویریز کــَم نَـوَری اَبـای ویـریز دَنـم تَنی
(تو میتونی اگه بخوای، من میدونم سالار، علی
پاشو کم نیار سالار پاشو میدونم که میتونی)
دیروز صبح که از خونه زدم بیرون برم سرکار جلو در خونشون کلی پتو و بالش سوخته ریخته بود و صدای دادو شیون از خونشون میومد. آهی کشیدمو رفتم...
شب که اومدم خونه مادرم گفت: امروز مامان جواد اومد پیشم کلی گریه کرد، گفتش جواد دیگه غیرقابل تحمل شده، منو میزنه داد میکشه فریادمیزنه به زور ازم پول میگیره تا بره مواد بخره دیشب که باباش خونه نبود ازم پول خواست، بهش ندادم، اونم اتاقشو آتیش زد... اگه به باباش بگم میکشتش. و...
امروز صبح بازم صدای دادو بیداد میومد اما خیلی بیشتر. انگار صدای گریه جواد بود. رفتم دم در کوچه. همینکه درو باز کردم، الگانس سبز کلانتری11 رو دیدم. درست همون لحظه جوادو به زور از در کوچیک خونشون آوردن بیرون، چشامون تو چشه هم افتاد، سریع سرشو انداخت پایین. سوار ماشین شدو رفت.
من یه لحظه همونجا نشستم و به فکر فرو رفتم. فقط و فقط تصویر بازی هایی که میکردیم جلوی چشام میومد.
بچه های کوچه بهش میگفتن رییس. اون از همه شجاعتر بود همه قبولش داشتن. یاد حمله به کوچه های دیگه و سرخپوست بازی. یاد ماهیگیری ظهرای بهار. یاد غروبای تابستون، منتظر خفاشهاموندن و شکارشون. یاد " اَلی بیلی اَپوی بازی " (یه بازیه محلی گیلانی) توی غروبای زودهنگام پاییز. یاد ساختن بزرگترین آدم برفیه زمستون. ناخودآگاه صورتم خیس شد...
جواد کجا رفتی؟
به کجا رفتی؟
چرا رفتی؟
هیچوقت ترانه "دادا کجایی" شاهین نجفی و اینقدر عمیق احساس نکردم. براجواد آروز کردم دوباره ببینمش و خوندم:
تُوتَنی اگه بخَای دَنم تَنی اَبای علی
ویریز کــَم نَـوَری اَبـای ویـریز دَنـم تَنی
تُوتَنی اگه بخَای دَنم تَنی اَبای علی
ویریز کــَم نَـوَری اَبـای ویـریز دَنـم تَنی...
